تبليغاتX
رو راست
رو راست
 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 آبان1388 توسط معصوم |
هنگام رفتنت

نازنین

سرمای سرد زمستان

سکوت جنون آمیزی را ... بر جانم جاری کرد

اما بهار که از راه برسد



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 26 مهر1388 توسط معصوم |
چقدر گز کنم این کوچه را بدون خودم...

چقدر بی تو شدم ... بی پناه از دیشب...

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 مهر1388 توسط معصوم |
نمی دونم چی بگم

فقط

خیلی سخته وقتی باید منتظر نباشی...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 31 شهریور1388 توسط معصوم |
مدتی از تو بی خبر ماندم! این همه سال پس کجا بودی؟!

چند وقت است از تو بی خبرم؟ چند وقت است بی تو ...؟ مدتهاست!!

راست می گفت، من کجا بودم؟! من کجا رفته بودم این همه سال؟!

هیچ پرسید از خودش آیا؟! اوکجا رفت ؟ او که رفت کجاست؟!



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 شهریور1388 توسط معصوم |
بی خبر نیستم که خوشبختی، همسرت را هنوز می بینم

او به من گفته است شاد است و ، من به او گفته ام که غمگینم

نوزده ساله بوده ام که تو را نتوانسته ام مجاب کنم

سال ها انتظار می گذرد، دیگر آیا تو را نمی بینم؟



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 مرداد1388 توسط معصوم |

با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!
  

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 تیر1388 توسط معصوم |

اگر مرا به حريمت راهي بود
شانه اي مي شدم
و در ژرفاي شبهاي گيسوانت
به آرامش مي رسيدم . . .

بر مژگانت مي نشتم
و از قاب چشمان معصومت
دنيا را زيباتر مي ديدم . . .

پوپکي مي شدم و شب تا به صبح
در کنار بسترت مي آرميدم . . .

بر خامه ي قلمت جاري ميشدم
بر سپيدي صفحه ي کاغذت مي چکيدم
و مي نگاشتم که
نازنينم
آيا مرا به حريمت راهي هست؟!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 اردیبهشت1388 توسط معصوم |
عشق آمده بود داشت رویا می کاشت

در باغچه ی هنوز،فردا می کاشت

آن قطره که از ابر به پایین افتاد

در باور رودخانه دریا می کاشت . . .

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 اردیبهشت1388 توسط معصوم |
 

 

گفتم:  درد داره،دلم!

گفت:نبات خنده های شیرین ات رو توی چای تلخ لحظه هات ،با تندی زنجیل عاشقی

 هم بزن و بعد معجون زندگیتو سر بکش تا ته!...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 16 فروردین1388 توسط معصوم |
سال نو یادآور تمام خوبی های زندگی است.

 

 

درباره وبلاگ

به خوابهایت سنجاقم کن
حتی اگر
به نام کوچک نمی شناسی ام

masoum2007@gmail.com
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
پيوند ها
Blog Skin